تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
عشق یعنی...............
                                                          سراي عشق
  قلم آغاز راهي بس غريب است
                                                       قلمدان خواستگاهي دلفريب است

قلم ياريگر دل هاي پاك است
                                                          سفير عاشقان سينه چاك است
 
قلم آواز درد و ساز شاديست
                                                               قلمدان بهر دلبازان مناديست
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:4  توسط حمید  | 

((د دل گل هميشه عاشق ))

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم


گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي


يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب 

مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما 

طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ 
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:58  توسط حمید  | 

روش جدید چینی ها برای تمیز کردن خانه(عجب فکرایی میکنن)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:29  توسط حمید  | 

هميشه عكس نازت رو به رويم *** نگاه تو دليل جستجويم ***

چرا بايد تمام حرفها را *** بدون تو به تصويرت بگويم
Lover 4  

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:31  توسط حمید  | 

 به نیت همه شما امروز یک فال حافظ گرفتم که این شعر آمد

سايت تکچين

اگه میخواید فالتونو نگاه کنید روی عکس بالا کلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:46  توسط حمید  | 

شما سید جون به مه بوگو  یارو داره از چیچی عکس میگیره  گمونم خله

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:4  توسط حمید  | 

ببینید که گرگها هم محبت دارند برای خودشون گاهی وقتا باید از حیوانات یاد بگیریم مگه نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:6  توسط حمید  | 

دلهای صاف مثل این گل نور می ده دلتونو نورانی کنید با نیت صاف

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:1  توسط حمید  | 

<< به نگين خراسان >>

( به مناسبت ايام ميلاد پر برکتش )

. زايری بارانی ام؛ اقا به دادم می رسی؟

. بی پناهم؛ خسته ام؛ تنها؛ به دادم می رسی؟

. گر چه اهو نيستم؛ اما پر از دلتنگی ام

. ضامن چشمان اهو ها؛ به دادم می رسی؟

. از کبوترها که می پرسم؛ نشانم ميدهند

. گنبد و گلدسته هايت را؛ به دادم می رسی؟

. ماهی افتاده بر خاکم؛ لبالب تشنگی

. پهنه ابی ترين دريا؛ به دادم می رسی؟

. ماه نورانی شبهای سياه عمر من

. ماه من؛ ای ماه من؛ ايا به دادم می رسی؟

. من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

. هشتمين دردانه زهرا؛ به دادم می رسی؟

. باز هم مشهد؛ مسافرها؛ هياهوی حرم

. يک نفر فرياد زد:

. اقا ؛ به دادم می رسی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:20  توسط حمید  | 

ميهمان دوستى امام(ع)

راوى: يكى از نزديكان امام رضا(ع)

مرد گفت: «سفر سختى بود. يك ماه طول كشيد».

امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!»

ـ « ببخشيد كه دير وقت رسيدم. بى‏پناه بودن مرا مجبور كرد كه در اين وقت شب، مزاحم شما شوم».

امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نكن! ما خانواده‏اى ميهمان دوست هسيتم».

در اين هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله‏اش آرام آرام كم نور شد. ميهمان دست برد تا روغن در چراغ بريزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر كرد. مرد گفت: «شرمنده‏ام! كاش اين قدر شما را به زحمت نمى‏انداختم».

امام در حالى كه با تكه پارچه‏اى، روغن را از دستش پاك مى‏كرد، فرمودند: ما خانواده‏اى نيستيم كه ميهمان را به زحمت بيندازيم».

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:0  توسط حمید  |