|
عشق یعنی...............
|
|
|
|
||||
![]() قلم آغاز راهي بس غريب است
قلمدان خواستگاهي دلفريب است
قلم ياريگر دل هاي پاك است سفير عاشقان سينه چاك است
قلم آواز درد و ساز شاديست قلمدان بهر دلبازان مناديست
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:4 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
((د دل گل هميشه عاشق )) شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
مي گفت : طبيبان گفته بودندش
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:58 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
روش جدید چینی ها برای تمیز کردن خانه(عجب فکرایی میکنن)
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:29 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هميشه عكس نازت رو به رويم *** نگاه تو دليل جستجويم *** چرا بايد تمام حرفها را *** بدون تو به تصويرت بگويم
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:31 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگه میخواید فالتونو نگاه کنید روی عکس بالا کلیک کنید
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:46 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شما سید جون به مه بوگو یارو داره از چیچی عکس میگیره گمونم خله
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:4 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:6 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
دلهای صاف مثل این گل نور می ده دلتونو نورانی کنید با نیت صاف
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:1 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
<< به نگين خراسان >> ( به مناسبت ايام ميلاد پر برکتش ) . زايری بارانی ام؛ اقا به دادم می رسی؟ . بی پناهم؛ خسته ام؛ تنها؛ به دادم می رسی؟ . گر چه اهو نيستم؛ اما پر از دلتنگی ام . ضامن چشمان اهو ها؛ به دادم می رسی؟ . از کبوترها که می پرسم؛ نشانم ميدهند . گنبد و گلدسته هايت را؛ به دادم می رسی؟ . ماهی افتاده بر خاکم؛ لبالب تشنگی . پهنه ابی ترين دريا؛ به دادم می رسی؟ . ماه نورانی شبهای سياه عمر من . ماه من؛ ای ماه من؛ ايا به دادم می رسی؟ . من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام . هشتمين دردانه زهرا؛ به دادم می رسی؟ . باز هم مشهد؛ مسافرها؛ هياهوی حرم . يک نفر فرياد زد: . اقا ؛ به دادم می رسی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:20 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
ميهمان دوستى امام(ع)راوى: يكى از نزديكان امام رضا(ع) مرد گفت: «سفر سختى بود. يك ماه طول كشيد». امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!» ـ « ببخشيد كه دير وقت رسيدم. بىپناه بودن مرا مجبور كرد كه در اين وقت شب، مزاحم شما شوم». امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نكن! ما خانوادهاى ميهمان دوست هسيتم». در اين هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعلهاش آرام آرام كم نور شد. ميهمان دست برد تا روغن در چراغ بريزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر كرد. مرد گفت: «شرمندهام! كاش اين قدر شما را به زحمت نمىانداختم». امام در حالى كه با تكه پارچهاى، روغن را از دستش پاك مىكرد، فرمودند: ما خانوادهاى نيستيم كه ميهمان را به زحمت بيندازيم».
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:0 توسط حمید
|
|
|||||
|
|||||